5/20/2012

جوان فداکار

در میان تمام جمعیت انقلاب که صاف صاف راه می رفتند پسری درست در وسط میدان انقلاب پیچ و تاب می خورد. چراکه او بشدت شاش داشت.. با خود گفت تنها چند ثانیه دیگر طاقتم تمام خواهد شد و بخودم خواهم شاشید. به جمعیت نگاه کرد. از هر طرف او را احاطه کرده بودند. راه گریزی نداشت فکری در ذهنش درخشید: کاش همه آدمهای آن حوالی میمردند. در یک لحظه خودش را پشت تیر بار بزرگی دید با عینک گردی که تکنیسینهای ضد هوایی ها استفاده می کنند تیر بار را بطرف جمعیت گرفت. تیر بار های ای یو 127 با قدرت شلیک 80 گلوله 14 میلیمتری در ثانیه از 16 لوله موازی. کافی بود یکبار بدور خود بچرخد تا تمام جمعیت را نقش زمین کند. بعد زیپش را باز می کرد و بی خیال تمام جنازه ها همان وسط می شاشید. وسط میدان انقلاب. چه صحنه با شکوهی بعد به دخترهای لاغر فکر کرد که خواهند مرد. بعد به دختر های بور چندپرگوشتی فکر کرد که خواهند مرد. دختران رژ صورتی لب زده. شلوار تنگ رنگی پوشیده ها... از تصمیم خود منصرف شد. با خودش گفت: نباید بخاطر آبروی خودت جان این همه انسان بی گناه را تباه کنی. در همین حین شاشش از خشتکش سرازیر شد و خط خیسی اش تا دم پاچه شلوار رفت و بعد جوراب و کفشش پر شد. اما برایش مهم نبود. به راه افتاد. پیاده و لبخند زنان کارگر شمالی را طی می کرد. چند دقیقه بعد در حوالی میدان انقلاب همه لبخند زده بودند. هیچ کس کشته نشده بود. همه به پسر می خندیدند. دختران لاک زرشکی، دختران عینک بالا سر.. پسر اما با قدم هایی سنگین -چراکه کفش هایش خیس شده بود- مسیر کارگر را ادامه میداد. به سمت توالت عمومی پارک لاله میرفت وهیچ احساس غرور نمی کرد.چراکه او همیشه انسانیت را وظیفه خود میدانست . با خود میگفت: نباید مغرور شوی. تو تنها به وظیفه ات عمل کردی . پایان

بندرت پیش می آید که اتفاق جذابی بیفتد

کش شلوار کردیش شل شده بود. با دستش هر چند دقیقه، یک طرف شلوارش را که پایین آمده بود میگرفت و بالا می کشید. با انگشت شست دست دیگرش مدام دکمه لاک گوشی را فشار میداد. صفحه آن را نگاه میکرد. کنار پنجره ی آشپزخانه میرفت . صورتش را به شیشه میچسباند. بعد برمیگشت و در یخچال را باز می کرد. و نگاهی به طبقات آن می انداخت.  بار هفتم یا هشتم که صورتش را به شیشه چسبانده بود، پراید یشمی رنگ از ته کوچه پیدا شد. رفت وسط آشپزخانه و ایستاد. بعد بدو رفت داخل اتاق و شلوارش را از پا درآورد.  شلوار کتان سبز رنگش را پوشید. دکمه هایش را بست. خودش را در آینه ورنداز کرد. بعد با صدای زنگ به سمت آیفون دوید."بله". صورت زنی نزدیک دوربین آیفون شد. حالا بینی اش بزرگ شده بود و چشمهای قهوه ای رنگش با فاصله و کوچک. انگار تصویرش را در قاشق چای خوری دیده باشی. "سلام ببخشید. مثکه بازم کسی خونه نیست. میشه درو باز کنید؟" لبخند زد"خواهش می کنم. بفرمایید." دکمه ی آیفون را فشار داد. بعد رفت و پشت در ایستاد. صدای تق تق کفش ها آرام آرام بلند تر شد. بعد صدای کلید آمد. بعد صدای بسته شدن در. ببخشید.تمام سعیم را کردم ولی آخر این قصه اتفاق جذابی نیفتاد.قرار هم نبود بیفتد. بندرت پیش می آید که اتفاق جذابی بیفتد

5/19/2012

چه پیش پا افتاده

درست دقایقی قبل از اینکه تکه های مغز پسر جوان روی دیوار های اتاقش پخش شود، مثل غروبِ همه ی روز های فرد، سوار بر تاکسی از باشگاه به خانه بر میگشت. هدفونش در گوشش بود و به هیچ اتفاق مهمی فکر نمی کرد که ناگهان آن صدای مهیب را شنید.انگار سر ِبزرگ شیپور را جلوی گوشش گرفته باشند و با تمام قدرت در آن بدمند. هدفون را از روی گوشش برداشت. دستش را روی صورتش گرفت با تمام قدرت انگشت هایش را روی شقیقه و چشمهایش فشار داد. احساس کرد چشمهایش در حال متلاشی شدن است. شروع به فریاد زدن کرد اما صدایی از گلویش خارج نمیشد. مغزش متورم شده بود و ترک خوردن جمجمه اش بدنش را زیر انگشت هایش حس میکرد. بدنش مثل 58 کیلو لاشه روی دوشش، توان راست ایستادن را از او گرفته بود. و زیر پوست آن احساس خفگی میکرد. چند لحظه  بعد صدا فروکش کرد و  سکوت ممتد همه جا را گرفت. اسکناس 500 تومانی را یه راننده داد. راننده که در هفته اخیر دو بار مخفیانه به خانه ی زن بیوه ای رفته بود و اولین بار هم در همین ماشین و در ازای 15000 تومن او را  کرده بود در حالی که سعی می کرد چهره اش را پنهان کند پسر را جلوی در مغازه ای که صاحبش بعد از سقوط شهرشان علاقه زیادی به حرف زدن نشان نداده بود پیاده کرد. پسر جوان با خودش گفت "چقدر پیش پا افتاده". زنگ خانه را که زد برادرش از پشت آیفون گفت "کیه". در صدایش اندوه پشیمانی از آن آتش سوزی مهیب که موجب کشته شدن سه هزار زن و کودک کُرد بود، موج میزد. با خودش گفت "چه پیش پا افتاده". در آشپز خانه همزمان جنین تازه تشکیل شده ی یک نوزاد و جنازه مادر را در یک کالبد دید. در آن میان دختر زیبایی بود که مچ و ساقهای برهنه اش از زیر گلهای نارنجی رنگِ کوچک حاشیه دامن سیاه پیدا بود. احساس کرد بشدت عاشقش شده است. با خودش گفت "بیش از حد زیباست". از کنار جنازه ی فرسوده مادر عبور کرد و در وسط هال ساکت ایستاد. احساس کرد که برادر و مادرش با حرف هایشان آماده هجوم به سمت او هستند.قبل از اینکه آنها به خودشان بیایند به سمت حمام فرار کرد. زیر دوش تمام  آینده و گذشته را دید و زمین را دید که کاملن مسطح شده است. انسانها برهنه روی آن ایستاده بودند. در صورتشان تنها حیرت بود. زمان تمام شده بود و همه چیز شبیه عکسی که سالها در  یک آلبوم بماند بود

9/23/2011

به گذشتگان تبریک می گویم . چون مردند

  • نمی خواهم خیلی دور بروم . همین صدسال پیش مثلا . که برای ما البته به اندازه قرون وسطی نا شناخته است، زندگی ها یک چیز داشت که حالا فقدان است. هست ها . اما فقدان است . جذاب نیست. دلبخواه نیست.
  • ما در دنیای بدی هستیم. دنیای الکی. بهترین موسیقی ها را می شنویم . قوی ترین انسانها را می بینیم .با هوش ترین ها، بهترین ها. مرد های جذاب و زیبا ترین زنها را . می توانیم قهرمان شویم در بازی ها .می توانیم حتی با هزاران غریبه درد و دل کنیم... اما همه اینها یک مشکل دارد . وقتی قهرمان هایمان می میرند می شود دکمه ادامه را زد و دوباره بازی کرد . سوژه های جق ما خیلی دست نیافتنی هستند . در حدی که هر لحظه احساس خیال پرداز بودن همراهشان است. دختر نه چندان زیبای همسایه سوژه جق بهتری بود. دست یافتنی بود. سینه و باسنش طبیعی بوده. همین بوده که بوده . اصلا چربی هایش اروتیک بود . کک مکش. بوی نه چندان مطبوعش. موهای زائدش... در دنیای الکی فقط چشمهایمان کار می کند . سالها دوست می شویم بدون اینکه لمس کنیم و ملاک هایی داریم که حتی خودمان هم نمی دانیم که دوستشان داریم یا نه. زندگی واقعی تر از این حرف هاست . پر از ناکامی ها و ضعف هاست و فکر می کنم که ما با ضعف های واقعی راحت تر کنار می آییم

8/27/2011

نه . آخر این متن نتیجه گیری نخواهم کرد

معنویات را دوست دارم . فکر می کنم که معنویات  لذت زندگی و  تنها چیزیه که ارزش تلاش داره...
مادیات یعنی غذا مدفوع میشه . آدما بو میدن .  چند تا عقده و میل و اجبار رابطه مادر و فرزندی رو شکل میده و همه چیز بر اساس سود باید باشه . آدما موجودات احمق و روانی هستند که باید با دنیای کثیف واقعیات بجنگن. تو جهان مادی رویاها نیاز هستند و خیال ها عقده های روانی...  ما قانون را داریم .تنها چیزی که می تونیم گاهی در موارد جزئی روش حساب کنیم. فکر می کنم که واقعیت هم همینه...
 معنویات یعنی انسانیت. دوست داشتن . فداکاری . وطن دوستی... یعنی برای کسی کاری کنی بدون اینکه بفهمه. زندگیتو و سالهای جوونیتو کنار مادر تنهات بمونی . کون بچتو با عشق بشویی . بری تیر بخوری بمیری و آخرین لحظه خوشحال باشی... 
.
 چند روز پیش نوشتم :
فک کنم که از من گذشته . چون دیگه نه عاشق دخترایی میشم که رمان های بلند می خونن . و نه اونایی که مانتو های چهار خونه رنگی دارن .و حتی از شاعراشون هم یه جورایی بدم میاد. شاید فقط مو قرمزای کک مکی موندن... بعد میبینی فرقشون با یه باغبون افغانی اینه که اجزای صورتشون کوچیکتره . سینه هاشون بزرگتره و پایین تنه شون هم کمی قوس هاش فرق داره...
فرداش یک دختر بور دیدم که عینک نیمه دودی داشت - این نیمه دودی ها باید اسم خاصی داشته باشن-  بعد از پشت قسمت دودی عینکش یه نگاه خوبی بهم کرد .از این نگاه های لولیتایی. که آدمو به فلانشونم حساب نمی کنن . که خیلی خوب بود. احتمالا شبا آب دهنش راه میفته و با برهنه  تو باغچه راه میره معمولا...
اگر دوستم همراهم نبود و یا تو فاز حماقت فانتزی بودم  شاید می رفتم دنبالش.

5/05/2011

ساکت شو و به سکوت گوش کن

  • چند روز پیش در مترو خوابم برد . بیدار که  شدم، قطار از ایستگاهی که باید پیاده می شدم  گذشته بود .و من برای بازگشت  در یک ایستگاهِ همیشه خلوت پیاده شدم . غروب بود. وهوا خنک و نیمه ابری. جز من 3 نفر دیگر در ایستگاه بودند. لحظه ای هدفون را از گوشم بیرون آوردم . عجیب بود . هیچ صدایی نمی آمد. یا شاید می آمد . نمی دانم . انگار برای اولین بار سکوت را حس می کردم...می خواهم بگویم که سکوت نبودِ صدا نیست . حتی گاهی صدا هم دارد . به تنهایی ماهیت دارد . و برای حسش گوش کافی نیست...
  •   یکی از آن سه نفر آهنگی از تلفنش پخش کرد . و سکوت تمام شد . خراب شد . محو شد . نمی دانم چه شد اما دیگر نبود . دوست داشتم به او بگویم صدایش را قطع کند . اما نمی دانم چرا نگفتم . فقط هدفون را از داخل یقه پیرهن بیرون آوردم و در گوشم فرو کردم...
  • گاهی صبح ها با صدای مشاجره مادر و پدرم بیدار می شوم. از پدرم بدم می آید که توضیح دادنش را دوست ندارم .این بد ترین حالت بیدار شدن است . حتی بدتر از زنگ ساعت 5 موبایل در روزهای شنبه یا میخ کوبیدن صبح جمعه ی همسایه بر دیوار مشترک... همانطور درازکش دستم را دراز می کنم و لپتاپ را از کنارتخت و روی زمین برمیدارم. می گذارم روی تخت . هدفون را هر طور شده پیدا می کنم. مثل معتاد هایی که بعد از ساعت ها خماری سرنگ را با عجله   و چند بار در دست فرو می کنند وچند جای  دستشان سوراخ می شود تا رگ را پیدا کنند. چه مثال بدی .  یک موسیقی شاد انتخاب می کنم و تمام می شود . دیگر خبری از صداهای آزارنده نیست...  مستان سلامت می کنند.
  • بیرون که می روم سیم هندزفری از گوشم آویزان است . به همسایه ها که سلام  می کنم  جوابی نمی شنوم. اتوبوس را می بینم که می آید،  مسافران بحث می کنند اما من فقط گاهی که سرم را از کتاب بر می دارم ، دهان هایی را می بینم که تکان می خورند. دیگر صدای مرد بد صدا که لهجه شمالی دارد  از بلند گوهای مترو نمی آید.  که از خطوط قرمز فاصله بگیرید، ازخانمی هم که ایستگاه ها را اعلام می کرد خبری نیست .پول را که به راننده می دهم به دهانش خیره می شوم . اگر چیزی بگوید می گویم نه متاسفانه . پول خرد می خواسته . نداشتم . نه ره گم کرده ای پولی از من می خواهد . نه پیر مردی می گوید چرا سیگار می کشی و نه جوانی در باره موهایم مزه می پراکند.فقط صدای موسیقی. یادگار دوست.  آهنگ های دوست داشتنی دیگر
  • رابطه هدفون و آرامش به دموکراسی و آزادی می ماند . دموکراسی شبهی از آزادیست، و بند ها را با بند ها حذف می کند. هدفون هم سکوت نمی آ ورد . صداها را با صداها  حذف می کند . و همیشه دنیا به طرز خنده داری خنده دار است